دیشب با دوستی رفته بودیم کافه؛ صحبت میکردیم و بهنقل از سوسور، زبانشناس فرانسوی، میگفت زبان شاعرانه همیشه اشاره به عنصر غایب دارد، اینکه هرجا پوئتیک بهمیان میآید نشانگر آن است که چیزی اساسی کم است؛ من هم به لکان اشاره کردم و اینکه از نگاه او این عنصر غایب همواره هم برای مرد و هم برای زن حضور دارد و اصولن یکی از پایههای ساختمان روانی آدمی را تشکیل میدهد ...؛ گفتگوی خوبی بود در این انتظار که بستهیالکترونیک حاوی حجم بالایی از کتاب و موسیقی بهدرون حافظهی مجازی من ریخته شود؛ در مسیر بازگشت بهراستی بهاین نظریهی عنصر غایب، بهروایت دوستام، فکر میکردم و اینکه عنصر غایب من که و یا چه میتواند باشد و الان دارد چهکار میکند! از کافه که خارج میشدیم حس کردم صاحب کافه و چند مشتری بهطرز عجیبی نگاه میکنند، آن خندهها، آن بحث، توگویی دو آدم که اینجا نیستند و نمیدانند اوضاع درچهحال است و چهخبر است؛ در راه پیادهروی شبانه شهر افسرده و دگرگون بود؛ دو موتورسوار یگانویژه را دیدم که وسط خطویژه باسرعت تمام باهم مسابقه گذاشته بودند و بهطور خطرناکی بههم نزدیک میشدند و با چهرههای خستهشان میخندیدند و شوخی میکردند ...؛ فضای خوبی نیست، نمیتواند باشد؛ عنصر غایب شهر چگونه باز خواهد گشت ...
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)