29.6.09

به‏پای عقل

صدای دختری که با ارگ‏بادی عظیمی قطعاتی را به‏کر می‏خواند در سرسرا و دهلیزهای کلیسا پیچیده بود؛ روی نیمکتی چوبی نشستم تا به این هم‏نوایی زیبای انسان و ماشین در پاس‏داشت آسمان‏ها گوش سپارم؛ هم‏زمان دختر و پسر هفده-هجده ساله‏ای درحال عشق‏بازی بر نیمکت جلو بودند؛ در تاریک-روشن فضای عنبرآلود کلیسا با آن صوت سحرآمیز هردو غرق-در-هم بودند و صورت‏شان را در حالتی ازخود-بی‏-خود به‏یکدیگر می‏مالیدند؛ پدرروحانی ‏به‏ناگاه میان آوای دختر کرخوان شروع به دکلمه‏ی قطعاتی از کتاب‏مقدس کرد: "تمام انسان‏ها گناهکار اند..."؛ دختر و پسر اما باهمان گرما مشغول کار خود بودند؛ به‏راستی اندیشیدم اگر پدران اینان درمبارزه‏ای چند صدساله واسطه‏گان و کشیشان را بر سر-جای‏-خود ننشانده و به‏پای عقل نه‏ایستاده بودند چه سرنوشتی می‏توانست در انتظار این‏دو دل‏داده باشد.
blog comments powered by Disqus
قلب زمین