صدای دختری که با ارگبادی عظیمی قطعاتی را بهکر میخواند در سرسرا و دهلیزهای کلیسا پیچیده بود؛ روی نیمکتی چوبی نشستم تا به این همنوایی زیبای انسان و ماشین در پاسداشت آسمانها گوش سپارم؛ همزمان دختر و پسر هفده-هجده سالهای درحال عشقبازی بر نیمکت جلو بودند؛ در تاریک-روشن فضای عنبرآلود کلیسا با آن صوت سحرآمیز هردو غرق-در-هم بودند و صورتشان را در حالتی ازخود-بی-خود بهیکدیگر میمالیدند؛ پدرروحانی بهناگاه میان آوای دختر کرخوان شروع به دکلمهی قطعاتی از کتابمقدس کرد: "تمام انسانها گناهکار اند..."؛ دختر و پسر اما باهمان گرما مشغول کار خود بودند؛ بهراستی اندیشیدم اگر پدران اینان درمبارزهای چند صدساله واسطهگان و کشیشان را بر سر-جای-خود ننشانده و بهپای عقل نهایستاده بودند چه سرنوشتی میتوانست در انتظار ایندو دلداده باشد.
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)