29.6.09

افسانه‏ها


بیشتر تاریخ انسان (باستثنای بعضی از جوامع بدوی) مبین این حقیقت است که اقلیتی کوچک، اکثریت همنوعان‏اش را استثمار کرده است. برای انجام این کار، اقلیت غالباً زور را به‏کار گرفته است، اما زور، تنها کافی نیست. در دراز مدت، اکثریت مجبور به پذیرش داوطلبانه‏ی استثمار بوده‏اند. این تنها زمانی امکان دارد، که مغزشان با انواع افسانه‏ها و دروغ‏هایی که پذیرش حکومت اقلیت را توضیح و مجاز شمرده‏اند، پر شده باشد. در هرحال این تنها دلیل افسانه بودن آنچه که مردم بعنوان آگاهی از خود و دیگران و اجتماع دارند، نیست. اجتماع در رشد تاریخی‏اش و نیازش به‏بقا، در وضعیت خاصی که خود ساخته است، گرفتار می‏گردد. غالباً بقا با نادیده انگاشتن اهداف والاتر انسانی که همه‏ی انسان‏ها در آن سهیم‏اند، انجام می‏پذیرد. این تضاد بین هدف اجتماعی و کلی منجر به‏ساختن و بافتن - در مقیاس اجتماعی - انواع افسانه‏ها و پندارهای نادرست می‏شود که هدف آن انکار و منطقی جلوه دادن دوپایگی اهداف بشریت و اهداف ساخته شده‏ی یک اجتماع است.

اریک فروم، سوزوکی و ریچارد دی مارتینو، روانکاوی و ذن‏بودیسم، ترجمه نصراله غفاری، بهجت، 1368، صفحه‏ی 146.


* Pollock.
blog comments powered by Disqus
قلب زمین