24.6.09


در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که نگاهی به اطراف انداختم، خیابانی خلوت و تمیز، در دو سو درختان چنار سر-به-فلک کشیده فضایی وهم‏آلود و نیمه تاریک درست کرده بودند، مثل خیابان ولی‏عصر؛ پیرزنی در سکوت در پیاده‏رو آن‏سوی خیابان قدم می‏زد؛ ذهن‏ام پرتاب شد به سال‏های سیاه جنگ؛ به همراه‏ام به تلخی گفتم زمانی‏که ما درحال جنگ بودیم و روی سر هم بمب-و-موشک می‏ریختیم، این‏جا به‏همین آرامی بوده و این‏ها هم همین‏طور از زندگی لذت می‏بردند.

سال‏ها پیش تابستان‏ها که می‏آمد بیشتر جمعه‏ها با بچه‏ها می‏رفتیم سد لتیان؛ شنا در استخر دیگر هیچ لذتی نداشت وقتی می‏توانستی عرض چند صد متری سد را با دوستان‏ات شنا کنی و بگویی و بخندی و از رسیدن به ساحل آن‏‏سمت خوشحال شوی؛ دم غروب که از کوچه‏های خاکی برمی‏گشتیم هوا دیگر خنک شده بود و حس می‏کردی با تن کرخت‏ات می‏توانی در بوی علف‏ها و عطر درخت‏های آلبالو و گیلاس غرق ‏شوی؛ مطمئنن چنین تجربه‏ای دیگر تکرار پذیر نیست؛ چند سال پیش که به منطقه رفته بودم دیدم دور سد حفاظ کشیده‏اند، آن‏قدر که این ویلاها به حریم سد تجاوز کرده بودند و کسانی‏که برای پیک‏نیک می‏آمدند آب را آلوده؛ جاده‏های خاکی را هم برای رفاه‏حال ساکنین با آسفالت پوشانده بودند.

این‏جا خاطرات گذشته با شتاب زیادی دور می‏شوند و ناممکن؛ ریختن طرح یک زندگی دشوار است، مثل رسم نقشه‏ی شهری می‏ماند که هنوز شکل واقعی خود را پیدا نکرده و مسیر کوچه‏ها و خیابان‏های‏اش پیوسته در تغییر است؛ در حالی‏که می‏دانی در غرب با سرعت از آن‏چه گفتمان انقلاب‏صنعتی می‏نامند فاصله می‏گیرند، کشور ات را می‏بینی که تازه می‏خواهد خود را به آغوش آن اندازد ....


* Pollock.
blog comments powered by Disqus
قلب زمین