
در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که نگاهی به اطراف انداختم، خیابانی خلوت و تمیز، در دو سو درختان چنار سر-به-فلک کشیده فضایی وهمآلود و نیمه تاریک درست کرده بودند، مثل خیابان ولیعصر؛ پیرزنی در سکوت در پیادهرو آنسوی خیابان قدم میزد؛ ذهنام پرتاب شد به سالهای سیاه جنگ؛ به همراهام به تلخی گفتم زمانیکه ما درحال جنگ بودیم و روی سر هم بمب-و-موشک میریختیم، اینجا بههمین آرامی بوده و اینها هم همینطور از زندگی لذت میبردند.
سالها پیش تابستانها که میآمد بیشتر جمعهها با بچهها میرفتیم سد لتیان؛ شنا در استخر دیگر هیچ لذتی نداشت وقتی میتوانستی عرض چند صد متری سد را با دوستانات شنا کنی و بگویی و بخندی و از رسیدن به ساحل آنسمت خوشحال شوی؛ دم غروب که از کوچههای خاکی برمیگشتیم هوا دیگر خنک شده بود و حس میکردی با تن کرختات میتوانی در بوی علفها و عطر درختهای آلبالو و گیلاس غرق شوی؛ مطمئنن چنین تجربهای دیگر تکرار پذیر نیست؛ چند سال پیش که به منطقه رفته بودم دیدم دور سد حفاظ کشیدهاند، آنقدر که این ویلاها به حریم سد تجاوز کرده بودند و کسانیکه برای پیکنیک میآمدند آب را آلوده؛ جادههای خاکی را هم برای رفاهحال ساکنین با آسفالت پوشانده بودند.
اینجا خاطرات گذشته با شتاب زیادی دور میشوند و ناممکن؛ ریختن طرح یک زندگی دشوار است، مثل رسم نقشهی شهری میماند که هنوز شکل واقعی خود را پیدا نکرده و مسیر کوچهها و خیابانهایاش پیوسته در تغییر است؛ در حالیکه میدانی در غرب با سرعت از آنچه گفتمان انقلابصنعتی مینامند فاصله میگیرند، کشور ات را میبینی که تازه میخواهد خود را به آغوش آن اندازد ....
* Pollock.
سالها پیش تابستانها که میآمد بیشتر جمعهها با بچهها میرفتیم سد لتیان؛ شنا در استخر دیگر هیچ لذتی نداشت وقتی میتوانستی عرض چند صد متری سد را با دوستانات شنا کنی و بگویی و بخندی و از رسیدن به ساحل آنسمت خوشحال شوی؛ دم غروب که از کوچههای خاکی برمیگشتیم هوا دیگر خنک شده بود و حس میکردی با تن کرختات میتوانی در بوی علفها و عطر درختهای آلبالو و گیلاس غرق شوی؛ مطمئنن چنین تجربهای دیگر تکرار پذیر نیست؛ چند سال پیش که به منطقه رفته بودم دیدم دور سد حفاظ کشیدهاند، آنقدر که این ویلاها به حریم سد تجاوز کرده بودند و کسانیکه برای پیکنیک میآمدند آب را آلوده؛ جادههای خاکی را هم برای رفاهحال ساکنین با آسفالت پوشانده بودند.
اینجا خاطرات گذشته با شتاب زیادی دور میشوند و ناممکن؛ ریختن طرح یک زندگی دشوار است، مثل رسم نقشهی شهری میماند که هنوز شکل واقعی خود را پیدا نکرده و مسیر کوچهها و خیابانهایاش پیوسته در تغییر است؛ در حالیکه میدانی در غرب با سرعت از آنچه گفتمان انقلابصنعتی مینامند فاصله میگیرند، کشور ات را میبینی که تازه میخواهد خود را به آغوش آن اندازد ....
* Pollock.