8.12.09

پناه بر جنگل

- "عین جنگلی‏ها شدی!"
- آره! باید به‏جنگل‏ها پناه برد؛ چندان فرقی نکرده...

اسپانیا، اسپانیا


شیر زنی از دیار سویا، آن‏جا که زیتون‏بنان زلف‏ها گره می‏زنند و سینه‏ها به‏هم می‏سایند... اسپانیا، اسپانیا!

اسب‏ام را بیاور! باید به‏دیدار هیولاها برویم...


* Pablo Picasso.

6.12.09

خوشا طبیعت


برخلاف بسیاری شهرها که شهروندان آن‏ها زندگی بهنجاری دارند و می‏توانند از همه‏ی فصل‏های سال لذت ببرند، من تنها پاییز و زمستان و ابتدای بهار تهران را دوست دارم، یعنی زمانی‏که هوا سرد می‏شود، هیجان و سرسام و غوغای شهر و آدم‏ها، که این‏جا به‏گردن گرما و اقلیم انداخته‏ام، کمی کم‏تر می‏شود، و در کلامی زندگی به‏تر...

اما خوشا طبیعت این سرزمین که همواره آغوش گشوده است.

* رامسر.

4.12.09

به‏شتاب


چه به‏شتاب ‏گذشت که مسافر را یارای نظر به‏چهره‏ی خویش هم نبود...


* Mark Chagall.

3.12.09

ابراهیم

از آن پس نه در آسمان و نه در زمین، که سقف آسمان کوتاه و گستره‏ی زمین در دست‏رس، بل آیینه‏سان در درون و در میان...

30.11.09

تأثیرپذیری روانی


یکی از سرگرمی‏های دنیای کودکی من نگهداریِ مرغ و خروس بود. لذتی هم داشت شنیدن صدای خروس در صبح و ظهر و عادت به جمع کردن تخم‏مرغ‏ها همراه با شادی کودکانه در آن حیاط پر دار-و-درخت. اما هیچ‏چیز جای به‏اصطلاح "جوجه‏بازی" را نمی‏گرفت؛ یکی از کارهایی که یاد ام می‏آید در آن زمان باعشق انجام می‏دادم کمک به جوجه‏ها برای خارج شدن از تخم بود! و بی‏چاره جوجه‏‏هایی که بعد از آن به‏دنبال من راه می‏افتادند... در عالم کودکی همیشه فکر می‏کردم که این‏ها، با این‏که مادرشان حاضر بود، من را به‏جای او گرفته‏اند و یا حتا من را دوست دارند!

باری، زمان می‏گذرد و آدمی خاطرات تلخ و شیرین گذشته را فراموش می‏کند تا آن‏که شاید کلامی، آهنگی، تصویری و یا متنی آن‏ها ‏را تداعی کند و تصاویر را از اعماق ناخودآگاه به سطح آورد. این‏گونه بود که وقتی داشتم امشب کتابی درباره‏ی ریشه‏های علمی تشبیهاتی که با نام حیوانات در زبان فرانسه ساخته شده‏اند را با نام «زبان مار و چشم گوزن» می‏خواندم، به‏یاد خود ام و تصورات دوران کودکی‏ افتادم؛ و جالب آن‏که به‏نوشته‏ی کتاب دانشمندی به‏نام کنراد لرنتز Konrad Lorentz با مطالعه‏ی چنین رفتاری نزد پرندگان، اصلی به‏نام «اصل تأثیرپذیری روانی» را در دهه‏ی چهل میلادی از آن استخراج کرده است. او نخستین فردی‏ست که به‏خاطر مطالعات‏اش در زمینه‏ی رفتار حیوانات موفق به دریافت جایزه‏ی نوبل شده است.

لرنتز با مطالعه‏ی رفتار غازهای خاکستریِ خود مشاهده می‏کند که جوجه‏های آن‏ها به‏نخستین اشیاء‏متحرکی که به‏محض تولد می‏بینند، وابسته می‏شوند و هم‏چنین می‏توانند صداها را پیش از خارج شدن از تخم بشنوند و این‏چنین درمی‏یابد که پرندگان این توانایی را دارند تا شخص و یا هر شیءِ در-حال-حرکتی مانند بالون و یا هواپیما را دنبال کنند. هم‏این خصوصیت در ساخت مستند «پرندگان مهاجر Le peuple migrateur» از ژاک پرن Jacques Perrin منجر به خلق صحنه‏هایی زیبا شده است: پرندگان از هنگامی که هنوز در تخم بوده‏اند به شنیدن صدای موتور هواپیمایی که باید از آن‏ها فیلم‏برداری می‏کرده عادت داده شده بودند. پس از خارج شدن از تخم، حضور مادر هم بی‏تأثیر بود چرا که نخستین شخص و یا شیء است که اثر خود را می‏گذارد.

* Isabelle Brisson, Langue de vipère et oeil de biche, Les dessous scientifiques des métaphores animalières, Eyrolles, 2009, Étouffer un perroquet, p.164, CONDITIONNEMENT.

27.11.09

زمان، زمان دیرکردن است و
خیلی دیرکردن...

25.11.09

به‏یاد خودِ خود

فکر کردن به گذر فصل‏ها، دقت به تغییر رنگ برگ‏ درختان، روایت رابطه‏ها و یادبودها و خاطرات... و نوشتن درباره‏ی آن‏ها از سخت‏ترین کارهاست، چراکه پرداختن به هم‏این پیش-پا-افتاده‏هاست که آدم را برخلاف جریان روزمرگی‏ها به‏یاد خودِ خود می‏اندازد.

افق‏ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک‏باران ساحل‏ها
حافظ

نخست اندیشیدم که: "افق‏های‏ذهنی آدمی‏‏ گاهی وقت‏ها پاک می‏شوند"، به‏این معنا که منظومه‏ی فکری‏ای که انسان نسبت به زندگی و رابطه‏اش با سایر آدم‏ها برای خود ساخته است ویران می‏شود. بیش‏تر که اما فکر می‏کنم می‏بینم که افق‏های‏ذهنی پاک‏شدنی نیستند؛ آن‏چه در واقع روی می‏دهد چشم پوشی از چیزی‏ست که نباید حتا دمی از آن چشم برگرفت؛ افق‏ها به‏فانوسی می‏مانند که در تلاطم‏ها‏ و تاریکی‏ها‏ نگاهبان راه‏های زندگی‏ هستند و هم‏آنان‏اند که آدمیّت آدمی را همواره از نو تعریف می‏کنند.
انسان‏ می‏تواند تحت‏تأثیر رخدادهای زندگی به کنج‏ها رانده شود و با این حال هم‏چنان در تلاش برای برخاستن باشد؛ و گم‏گشته‏ای که این‏سان راه را بازمی‏یابد به چشم‏انداز بی‏کرانی خواهد ‏رسید که تنها از طوفان گذرکردگان را بخت رویارویی با آن است.

22.11.09

افزودن

شگفت است که آدمی گاه برای چیرگی بر جریانی مخاطره‏آمیز خود نیز می‏بایست بر ریسک آن بیافزاید...

خودکرده

آن‏جاکه زمین گشاده‏دستانه یک‏دانه را به‏کثرت می‏رساند، آدمی نان را از هم‏نوع خود می‏ستاند و نام آن‏را «بحران تغذیه» می‏نهد.

شیادان را بیدار مکنید

يکی از ملوک بی‏انصاف پارسايی را پرسيد: از عبادت‏ها کدام فاضل‏تر است؟ گفت: تو را خواب نيم‏روز تا در آن يک‏نفس خلق را نيازاری.

ظالمى را خفته ديدم نيم‏روز
 گفتم: اين فتنه است خوابش برده به
 و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است
 آن‏چنان بد زندگانى، مرده به

سعدی، گلستان، باب اول، در عبرت پادشاهان.

18.11.09

انار شکسته



دلزدگی

در دلزدگی چیزی بهنجار نهفته است چراکه فرصتی‏ست برای بازنگری و اصلاح؛ اما آن‏جا که دلزدگی درکار نیست پای چیزی نابهنجار درمیان است؛ مانند میل به فراورده‏های غذایی آن فروشگاه زنجیره‏ای معروف که تازه درپی بی‏تناسب کردن اندام، بزرگ و کوچک را تا سرحد نابودی هم مشایعت می‏کند.

16.11.09

کاستن

ولی زیبائی روح را چگونه می‏توانی دید؟ به خود خویش بازگرد و در خویش بنگر، و اگر ببینی که زیبا نیستی همان کن که پیکرتراشان با پیکر می‏کنند: هر چه را زیادی است بتراش و دور بیانداز، اینجا را صاف کن، آنجا را جلا بده، کج را راست کن و سایه را روشن ساز و از کار خسته مشو تا روشنائی خدائی فضیلت درخشیدن آغاز کند و خویشتن‏داری را بر اورنگ مقدسش ببینی.

فلوطین، دوره‏ی آثار فلوطین، محمد حسن لطفی، خوارزمی، رساله ششم از انئاد اول، درباره‏ی زیبائی، قطعه‏ی 9، ص 121.

هم‏این نظر نزد میکل-آنژ نزدیک سیزده قرن بعد: «پیکره‏ی جان‏داری که رشد می‏کند، هم‏هنگام که از سنگ کاسته می‏شود».
دانایی مایه‏ی لذتِ شیر-ارادگان است! اما آنکه خسته گشته است به اراده‏ی دیگران است و بازیچه‏ی هر موج.

نیچه، چنین گفت زرتشت، داریوش آشوری، آگاه، 1372، درباره‏ی لوحهای نو و کهن، قطعه‏ی 16، ص 314.

بیداری‏

آن‏که در خواب است را می‏توان بیدار کرد؛ آن‏که خود را به‏خواب زده است را می‏توان امید به‏ بیداری‏اش بست؛ اما آن‏کس که جان‏ را از او ستانده‏اند را نه دیگر می‏توان بیدار کرد و نه هرگز امیدی به بیداری‏اش بست...

چه بسیار خواب‏زده‏گان که به‏بیداری بیداران می‏کوشند.

غنودن


بر لب‏ها
چه شیرین است
غنودن
با بیم هلاک
از دو سو.


* Jasper Johns, Cup.

قصه‏گو

قصه‏گو در قصه‏ای که می‏گوید گاه به‏ حکم قانون داستان و گاه به‏صرف میل خویش شخصیت‏ها را حذف و یا جابه‏جا می‏کند؛ صحنه‏ی زندگی هم چنان است که انسان را نه از آن‏چه می‏گذرد خبری‏ست و نه بر کسانی که همراهی‏اش خواهند کرد و ترک خواهند گفت نظری...

15.11.09

دنیای گذشته را بسوزانید

ستارگان بر مدار خورشیدهایی دگر در گردشند...
قلب زمین