انسانها هم چون پرندگان گاهی که دلتنگ میشوند، میخوانند.
11.11.09
10.11.09
آنک دو دیوار

دیروز، در سالروز فروپاشی دیوار برلین در خبرها دیدم که فلسطینیها در حرکتی نمادین اقدام به تخریب بخشیهایی از دیوار حائل کردهاند. دیوار حائل مانعی نظامیست بهطول بیش از ششصد کیلومتر که از سوی اسرائیل برای جلوگیری از نفوذ مبارزان فلسطینی در سرزمینهای تحت کنترل اسرائیل در ساحل غربی رود اردن ساخته شده است. اسرائیل برای ساخت این مانع از خاک خود فلسطینیها بهره جسته، به این معنا که با نفوذ بیش از یک کیلومتری در سرزمینهای فلسطینی دیوار را بناکرده است. با احداث این دیوار بسیاری از شهروندان فلسطینی دسترسی آسان خود را به مزارع و کشتزارها از دستدادهاند. سازمان ملل برپایی این دیوار را نقض قوانین بینالمللی تشخیص داده است؛ خود دادگاههای اسرائیل هم در بسیاری موارد حکم به پرداخت خسارت و همچنین ایجاد امکان دسترسی بهنفع فلسطینیهای ساکن حاشیهی دیوار دادهاند؛ بیشتر کشورها هم احداث این دیوار را محکوم کردهاند.
دیوار برلین از سوی رژیم وابستهی کمونیستی آلمان شرقی برای جلوگیری از فرار شهروندان ساکن شرق برلین بهسمت برلین غربی، یعنی دنیای آزاد از نگاه فراریها، ساخته شده بود؛ دیوار برلین در طول تمام آن سالها نمادی بود برای نشان دادن مقابلهی ارزشهای دنیای آزاد با اندیشههای توتالیتر، نمادی برای نفی جدایی بین انسانها؛ صدها خواننده و هنرمند آنرا سوژهی آثار خود کردند؛ دهها فیلم و کتاب دربارهی این مسئله ساخته و نوشته شد.
محکومیت دیوار حائل از سوی سازمان ملل و بیشتر کشورها، به نظر من، نه بهخاطر نفس ساخت دیوار، بلکه برای تصاحب و جداسازی بخشهایی از سرزمینهای فلسطینی برخلاف مرزهای شناخته شدهی بینالمللی از سوی اسرائیل بوده است. در واقع اسرائیلیها موفق شدهاند با تکیه بر دستگاه عظیم تبلیغاتی خود و واقعیتهای موجود، از شکلگیری چنین نمادسازی جلوگیری کنند؛ گفتهاند دیوار نه برای جداسازی انسانها، بلکه برای حفظ جان شهروندان خود در برابر حملات تروریستی ساخته شده است، هرچند که در واقع این دیوار هم در بخشهایی، بهویژه در بیتالمقدس، از میان مناطقمسکونی میگذرد.

دیوار برلین از سوی رژیم وابستهی کمونیستی آلمان شرقی برای جلوگیری از فرار شهروندان ساکن شرق برلین بهسمت برلین غربی، یعنی دنیای آزاد از نگاه فراریها، ساخته شده بود؛ دیوار برلین در طول تمام آن سالها نمادی بود برای نشان دادن مقابلهی ارزشهای دنیای آزاد با اندیشههای توتالیتر، نمادی برای نفی جدایی بین انسانها؛ صدها خواننده و هنرمند آنرا سوژهی آثار خود کردند؛ دهها فیلم و کتاب دربارهی این مسئله ساخته و نوشته شد.
محکومیت دیوار حائل از سوی سازمان ملل و بیشتر کشورها، به نظر من، نه بهخاطر نفس ساخت دیوار، بلکه برای تصاحب و جداسازی بخشهایی از سرزمینهای فلسطینی برخلاف مرزهای شناخته شدهی بینالمللی از سوی اسرائیل بوده است. در واقع اسرائیلیها موفق شدهاند با تکیه بر دستگاه عظیم تبلیغاتی خود و واقعیتهای موجود، از شکلگیری چنین نمادسازی جلوگیری کنند؛ گفتهاند دیوار نه برای جداسازی انسانها، بلکه برای حفظ جان شهروندان خود در برابر حملات تروریستی ساخته شده است، هرچند که در واقع این دیوار هم در بخشهایی، بهویژه در بیتالمقدس، از میان مناطقمسکونی میگذرد.

9.11.09
فروپاشی دیوار


سربازان روی دیوار و انسانهای پای دیوار هنوز با ناباوری فروپاشی آنرا مینگرند؛ تمام دیوارهای نادانی اینگونه فرومیریزند...
امروز بیستمین سالروز فروپاشی دیوار برلین (1989-1961) است. این دیوار که بیش از بیست-و-هشت سال شهر برلین را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرده بود، فراتر از دیواری ساده، تأسیسات نظامی پیچیدهای بوده است با دو دیوار به ارتفاع 3/6 متر، سیمهای خاردار و میلههای رو به آسمان و لوازم هشدار دهندهای که توسط چهارده هزار مأمور و ششصد سگ محافظت میشده است. صدها تن از شهروندانی که قصد عبور از دیوار را داشتند، کشته شدند. این دیوار طی شب 12 اوت 1961 و هنگامی که همه در خواب بودند کشیده شده بود.

سلاح زنگزده
8.11.09
چون خورشید
3.11.09
چیدمان زیبا
وقتیکه باد میزند و سر ات را از پنجره بیرون میکنی و بوی آجر باران خورده بلند میشود، همراه با عطر پاییزی گیاهان...
و چه به شتاب میروی...
و چه به شتاب میروی...
در ستایش سکوت

صدای موتور ماشینها، که هیچوقت هم نخواهی فهمید چه ضرورتی باعث بهحرکت درآمدن آنها شده است، بهویژه اگر نیمههای شب باشد. گوشسپردن به سکوت زیباست؛ و همراهی صدای نمنم باران هم آزاردهنده نیست؛ گوشسپردن به سکوت، نه در مکانی چون کوهستان، که به آرامش خو کرده است، بلکه از جایگاهی بهنام خانه، که در غوغای بسیار موتورها بر سر هیچ، با سکوت بیگانه شده است. اگر تنها بهخاطر هماین هم باشد، گوش سپردن به سکوت، چه شبها که باید بیدار ماند...
* Franz Kline, Suspender.
* Franz Kline, Suspender.
2.11.09
Kakashi
در برابر شهریار والامقام هم،
کهنه کلاه بوریای خود
از سر برنمیگیرد.
* Kakashi: سرور کوهستان، حامی طبیعت.
Claude Durix, Le maitre de Zen, Parole et silence, Les Belles Lettres, 2002.
کهنه کلاه بوریای خود
از سر برنمیگیرد.
* Kakashi: سرور کوهستان، حامی طبیعت.
Claude Durix, Le maitre de Zen, Parole et silence, Les Belles Lettres, 2002.
1.11.09
Non-profit
سایهی بامبو پلهها را میروبد،
هیچ غباری اما برنمیخیزد.
روشنای ماه به اعماق برکه نفوذ میکند،
آب اما هیچ نشانی از آن برنمیگیرد...
Claude Durix, Le maitre de Zen, Parole et silence, Les Belles Lettres, 2002.
هیچ غباری اما برنمیخیزد.
روشنای ماه به اعماق برکه نفوذ میکند،
آب اما هیچ نشانی از آن برنمیگیرد...
Claude Durix, Le maitre de Zen, Parole et silence, Les Belles Lettres, 2002.
30.10.09
هنر صرف چای
سننو ریکیو (Sen-no Rikyu 1522-1591) خالق هنر صرف چای میگفت: «مراسم صرف چای بسیار ساده است، آب را میجوشانیم، آنرا بر روی خردههای چای میریزیم، با یک ترکهی بامبو هممیزنیم و بر اساس روشمعمول همه را مینوشیم...» شاگردی به او میگوید: «اما من که همهی اینها را میدانستم!» استاد میگوید: «اگر کسی بهراستی اینرا میداند، من آمادهام تا شاگرد او شوم.»
Claude Durix, Le maitre de Zen, Parole et silence, Les Belles Lettres, 2002.
Claude Durix, Le maitre de Zen, Parole et silence, Les Belles Lettres, 2002.
29.10.09
یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ

هنوز باور ام نمیشود که چگونه در کودکی و نوجوانی آنقدر به فیلمهای ژانر زندان علاقه داشتم؛ داستانهایی برای فرار از زندان، سختیهای زندگی در زندان، امیدها و آرزوهای زندانیان... آنزمانها فیلمهای دربارهی زندان زیاد پخش میشد؛ نمیدانم، فکر میکنم شانزده-هفده سال داشتم که نخستینبار فیلم «یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ» را دیدم؛ این یکی از بهیادماندنیترین فیلمهاییست که تاکنون دیدهام. فیلم که اقتباسیست از رمانی بههماین نام نوشتهی نویسندهی روس «الکساندر سولژنیتسین»، در واقع داستانیست واقعی و حاصل سرگذشت خود نویسنده در اردوگاههای کار اجباری گولاگ در زمان دیکتاتوری استالین؛ شاید تأثیرگذاری اثر هم به هماین خاطر است.
یک صحنه از «یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ» که خوب در یاد ام مانده جاییست که ایوان میخواهد بستههای حاوی خوارکی و چیزهایی که از خارج اردوگاه کار اجباری برای او فرستادهاند را دریافت کند؛ زندانبانی که مسئول بازرسیست بسیار بیتفاوت پس از بررسی محتویات هر بسته همهی آنها را داخل تنها کیسهی ایوان سرازیر میکند؛ پس از کند-و-کاو ظرف مربا، محتوای آنرا هم درون کیسه و برروی سایر چیزها خالی میکند...
در پایان فیلم، ایوان روایت میکند که آنروز روز بسیار خوبی برایاش بوده است، چراکه توانسته است زنده بماند.
یک صحنه از «یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ» که خوب در یاد ام مانده جاییست که ایوان میخواهد بستههای حاوی خوارکی و چیزهایی که از خارج اردوگاه کار اجباری برای او فرستادهاند را دریافت کند؛ زندانبانی که مسئول بازرسیست بسیار بیتفاوت پس از بررسی محتویات هر بسته همهی آنها را داخل تنها کیسهی ایوان سرازیر میکند؛ پس از کند-و-کاو ظرف مربا، محتوای آنرا هم درون کیسه و برروی سایر چیزها خالی میکند...
در پایان فیلم، ایوان روایت میکند که آنروز روز بسیار خوبی برایاش بوده است، چراکه توانسته است زنده بماند.

* Gulag: Many days, many lives
اگر گلسرخ میدانست
«اگر گلسرخ میدانست که لطافت و زیباییاش او را سرراست به درون جام هدایت خواهند کرد، خود او میبود که نخست گلویاش را با خارهایاش میبرید. اما او اعتنایی به آن ندارد، و از هماین حفرهی تاریک هم هست که نیرو برای بقاء میگیرد.
عذر من هم از هماین میآید.»
Yasmina Khadra, L'imposture des mots
عذر من هم از هماین میآید.»
Yasmina Khadra, L'imposture des mots
27.10.09
Gymnopedies

کم میشود آنچنان مجذوب آهنگی شوم که برای زمان زیادی بدون هیچ دلزدگی بتوانم دوباره-و-چندباره به آن گوش دهم. پیشتر چنین تجربهای را با Moonlight Sonata اثر «بتهون» داشتم؛ حالا مدتیست به کارهای پیانوی Erik Satie، آهنگساز و پیانیست فرانسوی پایان قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم گوش میدهم؛ در آلبومی که از او دارم دو قطعه هست به نامهای: "Gnossiennes" و "Gymnopedies" که هر یک بهترتیب از شش و سه بخش ترکیب یافتهاند؛ به قطعهی نخست، گنوسیها، که گوش میدهی بهراحتی حس رازآلود و سورئالیستی اثر و قصد خالق آن در برانگیختن چنین حال-و-هوایی را درک میکنی؛ بعدها با جستجویی که از سر کنجکاوی در نت کردم، فهمیدم «اریک ساتی» از قرار یکی از اعضای حلقهی سورئالیستهای ابتدای قرن بیستم بوده است که در ادامه نوآوریهای کلانی نیز به همراه «آندره برتون» در زمینههای ادبی و هنری داشتهاند. بهراستی محیط فکری چه تأثیر شگرفی بر روح و روان و در نتیجه بر حاصل اندیشه و کار انسان که نمیگذارد! حال اینهمه را گفتم تا بگویم بخش سوم از قطعهی دوم یعنی "Gymnopedies"، که بهمعنی رقصیست که توسط رقصندگان جوانِ عریان در اسپارت انجام میشده، یکی از همان قطعههای نابیست که بهواقع میتوان ساعتها به آن گوش سپرد و در فضایی اثیری، جایی ناپیدا میان خیال و واقعیت، غوطه خورد. چند شب با این قطعه چون لالاییمادرانهای به خواب شیرین رفتم...
26.10.09
بر قطرههای آب
یاد ام میآید زمانی در این شهر سار بسیار بود؛ پاییز که میشد دستههای ساری که در حیاط به زمین نوک میزدند را از پشت پنجره نگاه میکردم و طرحهای گنگی بر شیشهی بخار کرده میکشیدم، همیشه هم تنها اسمی که برای نوشتن بر قطرههای آب بهیاد ام میآمد، اسم خود ام بود...
اشتراک در:
پیامها (Atom)

