
در نظامهای خودکامه، بیش و پیش از هر چیز، آنچه در انسانها دستخوش تغییر میشود معناییست که از انسانیت خود دارند. خودکامگی همواره با فروکاستن انسانیت انسانها برای خود جا باز میکند. در واقع در جامعهای که انسانها به ظرفیتهای انسانی خود آگاه باشند جایی برای خودکامه باقی نخواهد ماند. سوژهها در نظام خودکامه بر مبانی گوناگون، از جمله جنسیت، به سوی ابژههایی صرف، ابژهی عمل خودکامه، تقلیل مییابند. بدینسان نخستین پایگاه رسانهای خودکامه، فرد تحت خودکامگیست: سوژهای که خود سوژه بودن خویش را نفی میکند. از آنجا که سوژهی تحت سرکوب، مورد خطاب واقع شدن را از یاد برده است، همواره از خویشتن میپرسد: «آیا من هم آدمام؟»
* Jackson Pollock.
راههایی که به روستا میروند، راههایی که به شهر میروند، راههایی که به پل میروند، راههایی که به دره میروند، راههایی که به دریا میروند، راههایی که به رودخانه میروند، راههایی که به کوه میروند، راههایی که به دشت میروند، راههایی که به بیابان میروند، راههایی که به خانه میروند، راههایی که به هیچجا نمیروند.
رویایی داشته باش! گر نداری بساز؛ اما هیچگاه رویای دیگران را از آنها مگیر.
جنگلها را بیابان مکنید، بیابانزدایی پیشکش.


جوانتر که بودم چقدر تشبیه کسانی که زمانی را در زندگی همراه میشوند به کهکشانها دوست داشتم؛ فکر میکردم انسانها هم مانند کهکشانها هستند، دست-بر-قضا ممکن است در بیکران فضا در کنار یکدگر جای گیرند و درهم بپیچند و یکی شوند و کهکشانی بزرگتر بسازند؛ و میتوانند هم از کنار هم گذر کنند هریک تا بینهایت بهراهخود روند.
چه تلخ است و شیرین درود و بهدرود ستارگان و کهکشانهای زیبا.
* Henri Matisse.
** Hermann Stenner.

ممنوع التصویر، ممنوع المعامله، ممنوع القلم، ممنوع الخروج، ممنوع المصاحبه، ممنوع الحضور، ممنوع الورود، ممنوع التردد، ممنوع النشر، ممنوع الصدا، ممنوع الرابطه، ممنوع النظر، ممنوع البصر، ممنوع السمع ...
* Enrico Baj.

میدانی، روزی، دیر یا زود، در کنار هم خواهیم خوابید.
* Omar Gallian.

آسمان خاکیست؛ نفس میکشی و ذرات خاک وارد ریههایات میشود و بوی خاک را حس میکنی؛ میگویند این گرد-و-غبار از سمت صحرای حجاز و عراق میآید.
بهساختمانهای همسایه نگاهی میاندازم و میگویم: خانهی خانمرشتی در گرد-و-غبار رفته است.
* Anselm Kiefer.

کودتا در کودتا رسم نهچندان تازهایست که گویی این روزها از اعماق سیاه سیاست بهسطح آمده است؛ در «هندوراس» میبینیم آنکه میخواهد بهروشی دمکراتیک کودتا کند، خود در دام کودتای سیاستبازانی دیگر اسیر میشود.
* Anselm Kiefer.

روزی پشتصحنهی تئاتری آتش میگیرد. دلقکی میآید تا همه را از آن خبر کند. همگان که میپندارند درحال مزهریختن است، او را تشویق میکنند؛ دلقک اصرار میکند؛ آنها بیشتر میخندند.
فکر میکنم دنیا اینگونه رو به ویرانی خواهد نهاد: در شادی فراگیر اهل معنایی که میپندارند مضحکه است.
Soren Kierkegaard, Ou bien... Ou bien, 1843.
* Yves Klein.

چه تنگ میشود دلام گاهی برای دوستان قدیم و تمام بازیهای شیرین و تلخ-و-شیرین.
* Jim Dine.
دیشب با دوستی رفته بودیم کافه؛ صحبت میکردیم و بهنقل از سوسور، زبانشناس فرانسوی، میگفت زبان شاعرانه همیشه اشاره به عنصر غایب دارد، اینکه هرجا پوئتیک بهمیان میآید نشانگر آن است که چیزی اساسی کم است؛ من هم به لکان اشاره کردم و اینکه از نگاه او این عنصر غایب همواره هم برای مرد و هم برای زن حضور دارد و اصولن یکی از پایههای ساختمان روانی آدمی را تشکیل میدهد ...؛ گفتگوی خوبی بود در این انتظار که بستهیالکترونیک حاوی حجم بالایی از کتاب و موسیقی بهدرون حافظهی مجازی من ریخته شود؛ در مسیر بازگشت بهراستی بهاین نظریهی عنصر غایب، بهروایت دوستام، فکر میکردم و اینکه عنصر غایب من که و یا چه میتواند باشد و الان دارد چهکار میکند! از کافه که خارج میشدیم حس کردم صاحب کافه و چند مشتری بهطرز عجیبی نگاه میکنند، آن خندهها، آن بحث، توگویی دو آدم که اینجا نیستند و نمیدانند اوضاع درچهحال است و چهخبر است؛ در راه پیادهروی شبانه شهر افسرده و دگرگون بود؛ دو موتورسوار یگانویژه را دیدم که وسط خطویژه باسرعت تمام باهم مسابقه گذاشته بودند و بهطور خطرناکی بههم نزدیک میشدند و با چهرههای خستهشان میخندیدند و شوخی میکردند ...؛ فضای خوبی نیست، نمیتواند باشد؛ عنصر غایب شهر چگونه باز خواهد گشت ...

قربانی کردن انسانها پدیدهایست با سابقهی چندین هزار ساله.
* Mark Rothko.
صدای دختری که با ارگبادی عظیمی قطعاتی را بهکر میخواند در سرسرا و دهلیزهای کلیسا پیچیده بود؛ روی نیمکتی چوبی نشستم تا به این همنوایی زیبای انسان و ماشین در پاسداشت آسمانها گوش سپارم؛ همزمان دختر و پسر هفده-هجده سالهای درحال عشقبازی بر نیمکت جلو بودند؛ در تاریک-روشن فضای عنبرآلود کلیسا با آن صوت سحرآمیز هردو غرق-در-هم بودند و صورتشان را در حالتی ازخود-بی-خود بهیکدیگر میمالیدند؛ پدرروحانی بهناگاه میان آوای دختر کرخوان شروع به دکلمهی قطعاتی از کتابمقدس کرد: "تمام انسانها گناهکار اند..."؛ دختر و پسر اما باهمان گرما مشغول کار خود بودند؛ بهراستی اندیشیدم اگر پدران اینان درمبارزهای چند صدساله واسطهگان و کشیشان را بر سر-جای-خود ننشانده و بهپای عقل نهایستاده بودند چه سرنوشتی میتوانست در انتظار ایندو دلداده باشد.

بیشتر تاریخ انسان (باستثنای بعضی از جوامع بدوی) مبین این حقیقت است که اقلیتی کوچک، اکثریت همنوعاناش را استثمار کرده است. برای انجام این کار، اقلیت غالباً زور را بهکار گرفته است، اما زور، تنها کافی نیست. در دراز مدت، اکثریت مجبور به پذیرش داوطلبانهی استثمار بودهاند. این تنها زمانی امکان دارد، که مغزشان با انواع افسانهها و دروغهایی که پذیرش حکومت اقلیت را توضیح و مجاز شمردهاند، پر شده باشد. در هرحال این تنها دلیل افسانه بودن آنچه که مردم بعنوان آگاهی از خود و دیگران و اجتماع دارند، نیست. اجتماع در رشد تاریخیاش و نیازش بهبقا، در وضعیت خاصی که خود ساخته است، گرفتار میگردد. غالباً بقا با نادیده انگاشتن اهداف والاتر انسانی که همهی انسانها در آن سهیماند، انجام میپذیرد. این تضاد بین هدف اجتماعی و کلی منجر بهساختن و بافتن - در مقیاس اجتماعی - انواع افسانهها و پندارهای نادرست میشود که هدف آن انکار و منطقی جلوه دادن دوپایگی اهداف بشریت و اهداف ساخته شدهی یک اجتماع است.
اریک فروم، سوزوکی و ریچارد دی مارتینو، روانکاوی و ذنبودیسم، ترجمه نصراله غفاری، بهجت، 1368، صفحهی 146.
* Pollock.
قومی ز گزاف در غرور افتادند،
قومی ز پی حور و قصور افتادند؛
معلوم شود چو پردهها بردارند،
کهاز کوی تو دور دور دور افتادند!
خیام

دیر یا زود
در نیمروز
باورمان خواهد شد
خانهای دگر
بایدمان برساختن؛
ورنه
درها
بر همان پاشنه
چرخانند.
* Francisco de Toledo.

ای فرزانهی اخترشناس - تا زمانی که ستارگان را چیزی «بر فراز خویش» میبینی، چشم اهل معرفت در تو نیست.
نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمهی داریوش آشوری، خوارزمی،1373، صفحهی 114، قطعهی 71.
* Francisco de Toledo.

در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که نگاهی به اطراف انداختم، خیابانی خلوت و تمیز، در دو سو درختان چنار سر-به-فلک کشیده فضایی وهمآلود و نیمه تاریک درست کرده بودند، مثل خیابان ولیعصر؛ پیرزنی در سکوت در پیادهرو آنسوی خیابان قدم میزد؛ ذهنام پرتاب شد به سالهای سیاه جنگ؛ به همراهام به تلخی گفتم زمانیکه ما درحال جنگ بودیم و روی سر هم بمب-و-موشک میریختیم، اینجا بههمین آرامی بوده و اینها هم همینطور از زندگی لذت میبردند.
سالها پیش تابستانها که میآمد بیشتر جمعهها با بچهها میرفتیم سد لتیان؛ شنا در استخر دیگر هیچ لذتی نداشت وقتی میتوانستی عرض چند صد متری سد را با دوستانات شنا کنی و بگویی و بخندی و از رسیدن به ساحل آنسمت خوشحال شوی؛ دم غروب که از کوچههای خاکی برمیگشتیم هوا دیگر خنک شده بود و حس میکردی با تن کرختات میتوانی در بوی علفها و عطر درختهای آلبالو و گیلاس غرق شوی؛ مطمئنن چنین تجربهای دیگر تکرار پذیر نیست؛ چند سال پیش که به منطقه رفته بودم دیدم دور سد حفاظ کشیدهاند، آنقدر که این ویلاها به حریم سد تجاوز کرده بودند و کسانیکه برای پیکنیک میآمدند آب را آلوده؛ جادههای خاکی را هم برای رفاهحال ساکنین با آسفالت پوشانده بودند.
اینجا خاطرات گذشته با شتاب زیادی دور میشوند و ناممکن؛ ریختن طرح یک زندگی دشوار است، مثل رسم نقشهی شهری میماند که هنوز شکل واقعی خود را پیدا نکرده و مسیر کوچهها و خیابانهایاش پیوسته در تغییر است؛ در حالیکه میدانی در غرب با سرعت از آنچه گفتمان انقلابصنعتی مینامند فاصله میگیرند، کشور ات را میبینی که تازه میخواهد خود را به آغوش آن اندازد ....
* Pollock.
"برای رفتن بهجاییکه نمیدانی، باید از راهی بروی که میدانی."
Saint Jean de la Croix
"برای رفتن بهجاییکه نمیدانی، باید از راهی بروی که نمیدانی."
Idries Shah
حال-و-هوای پاییزی دارد این بهار و تابستان، از آسمان ابری و خاکستری، از سر-و-صدای مدام کلاغها، از این همه برگ بر زمین ریخته....

سالیان درازی بود که خود کوچکترین باوری به آنچه بهفریب بردیگران میخواند، نداشت؛ اینک در بطن ظلمات و تنهایی، واپسین جیرههای هوا را تنفس میکرد و همزمان در این توهم غرق میشد که: "نکند راست بوده باشد!"
* Gorg Baselit, Man of faith.

آشکارا سخن از رسم رهایی انسان است
و این غزلنامه از تو باد
ای دستی که بیرق راستین را علم میکنی،
آشکارا سخن از نوترین نماز انسان است،
که از بامدادان تا همیشهی نوزادنش
سر در سرود صلح و تلاش و سعادت است،
اما نه از برای آنان که به دروغ از ستاره بر گذرند.
با جمع جبههی جانانم،
که عزت اتحادشان
حضور بهار و برکت و بیداری است.
آنان که در آغاز به آراستن جبههی راستین بیندیشیدند
کسانیاند
که از خرد خویش
روشنایی را مبشرند.
پس اکنون ای مردمان من،
جان شما و این بیرق برافراشته!
نگذارید حتی
ستاره نیز
به کینه
سنگی بیفشاند.
سید علی صالحی، زرتشت و ترانههای شادمانی (بازسرایی گاثاهای اوستا)، پاسارگاد، 1369، یسنا، هات 31، قطعهی 6 و 7، صفحهی 32.
* Richard Long.

* Jeeny Holzer.