9.2.10

گذشته و حال



اگر از نگاهِ برخی زندگی را پوچ انگاریم، بی‏تردید رهایی از آن با خودکشی هم به‏نوبه‏یِ خود پوچ و عبث خواهد بود؛ با این تفاوت که خودکشی به‏خاطر واکنشی بودن نسبت به‏جریان نخست، که زندگی‏ست، از بطالت بیش‏تری برخوردار است؛ هرچند به‏نقل از صادق هدایت، که این خط‏ها را با ‏یاد او نوشتم، برخی به‏دنیا می‏آیند تا خودکشی کنند؛ یعنی به‏باور او خودکشی انتخاب نیست. استاد مطهری در یکی از کتاب‏های خود، که نام‏اش را به‏یاد نمی‏آورم، دلیل خودکشی صادق هدایت را ضعف و یا فقدان ایمان در او می‏داند؛ تفاوت و دقت دیدگاه‏ نسبت به چنین پدیده‏ی پیچیده‏‏ای را با نگاهی به کتاب «خودکشی»(1897) اثر جامعه‏شناس فرانسوی امیل دورکیم درمی‏یابیم.

دورکیم در این کتاب با روشی ساختارمند به بررسی این پدیده پرداخته و عوامل و انگیزه‏های گوناگونی را در آن کارگر می‏بیند. عوامل فرا-اجتماعی مانند: حالت‏های روانی و مشکلات مرتبط با آن، عوامل نژادی و وراثتی، اقلیم و آب-و-هوا و تقلید؛ عوامل اجتماعی و گونه‏ی‏های اجتماعی: خودکشی خودخواهانه، خودکشی دگرخواهانه، خودکشی ناشی از فروپاشی ساختارهای اجتماعی نظیر بحران‏های اقتصادی و خانوادگی؛ و در نهایت خودکشی به‏عنوان پدیده‏ای اجتماعی در کلیت خود و ارتباط آن با سایر پدیده‏های اجتماعی با بررسی‏ آماری.

دورکیم در بخش دوم از کتاب دوم(عوامل اجتماعی و گونه‏ی‏های اجتماعی) که خودکشی خودخواهانه را مورد مطالعه‏ قرار می‏دهد، به بررسی مسأله‏ی خودکشی و ادیان می‏پردازد؛ برای نمونه او درمی‏یابد که خودکشی در میان پروتستان‏ها فراوانی بیشتری دارد، و در میان کاتولیک‏ها کمتر است و در میان یهودی‏ها بسیار کمتر از آن؛ و علت‏هایی مانند نقش کلیسا، پایین بودن فردگرایی در جامعه‏های مذهبی و در نتیجه یکدستی بیشتر این جامعه‏ها را در توضیح آن برمی‏شمارد. اما این کجا و آن توصیف دیگر درباره‏ی یکی از تیزبین‏ترین و تأثیرگذارترین روشنفکران تاریخ ایران در کتابی که نام کتاب تربیتی بر خود گرفته است کجا!

این کتاب دورکیم شاید یکی از قدیمی‏ترین کتاب‏ها در زمینه‏ی موضوع باشد و با در نظر گرفتن هزاران کتاب و مقاله‏ای که در این زمینه تاکنون نوشته شده است، می‏توان فاصله‏ی فضایِ علوم انسانی و روش‏های آن‏را در این‏جا و در جاهای دیگر سنجید؛ هم‏واره برای بازکردن راهی تازه در دانش و علوم انسانی می‏باید نخست شناختی بی‏کم-و-کاست از «گذشته» و حال آن دانش به‏دست آورد و سپس به‏یاری این آگاهی مسیرهایی تازه را گشود؛ جز این صورت هرگونه ادعایی به‏ویژه در زمینه‏ی علوم‏ انسانی بیش‏تر به‏ طنزی تلخ از سر ساده‏انگاری مانند خواهد بود.

Émile Durkheim, Le suicide. Étude de sociologie (1897). Paris: Les Presses universitaires de France, deuxième édition, 1967, 462 pp. Collection: Bibliothèque de philosophie contemporaine.
این کتاب و سایر کتاب‏های امیل دورکیم در این‏جا در دسترس است.

* بخشی از دست‏نوشته‏ی بوف کور، برگرفته از ویکی‏پدیا.

7.2.10

هزاران خورشید


زمین می‏چرخد،
آفتاب دیرزمانی‏ست که آن‏جاست
و تا ابدیتی دیگر هم بر جای خویش خواهد ماند،
تا که سوخت‏بار مهر بی‏کرانه‏اش را
به‏تمامی نثار کند؛
آن‏گاه دیگر
نه یک خورشید
بل هزاران خورشید
از دل‏اش
زاده خواهند شد...

* Henri Matisse.

آفتاب مهر


هوایِ بلندی‏ها را کرده‏ام، وقتی که از یک سو سوز سرما بر تن‏ات وزیدن می‏گیرد و از سویی دیگر گرمای آفتاب مهر پوست‏ات را نوازش می‏کند؛ حس خوبی‏ست چون حس خوبِ زنده بودن؛ به‏راستی که این‏جا آفتاب پرفروغ‏تر از آن است که خود را برای مدتی زیاد پشت ابرها مخفی نگه دارد...

و هوای پاییز را؛ یک پاییز دیگر، درونی و بیرونی، در این‏جا و در جایِ دگر.

* دماوند از توچال.

3.2.10

توریست


داشتن نگاه توریستی نسبت به موقعیت‏های زندگی همواره با گونه‏ای لذت همراه است. توریست کسی‏ست که به تجربه‏ای در سطح موقعیت‏ها و وضعیت‏ها دست می‏یابد و می‏گذرد؛ او هیچ‏گاه آمیخته نمی‏شود و برای‏اش این‏جا همواره آن‏جایی را در ذهن‏ یادآور می‏شود، آن‏جایی که جایگاه اصلی اوست و به هم‏این پشت‏گرمی تجربه‏یِ زیستِ او در نقطه‏ای از زمان و مکان نسبت به ساکنین دائم آن نقطه متفاوت خواهد بود.

سفرنامه‏یِ گردشگری را می‏توان در نظر آورد که در جریان سفر، از میان روستایی قحطی‏زده‏ در افریقا می‏گذرد؛ و یا نمونه‏ای دیگر: شهروندی اروپایی که مدتی را در یکی از شهرهای خاورمیانه سپری می‏کند. احساس شگفتی نخستین در او بسیار قوی خواهد بود؛ چنین شخصی در نهایت اما گردشگری‏ست که از گردش خود لذت می‏برد، هرچند که به شناختی هم درباره‏ی زندگی آن شهر ‏دست یابد. فیل او به‏زودی یاد هندوستان خوش و خرم را خواهد کرد...

از زاویه‏ای دیگر، نگاهِ مسافر-انگارانه به انسان خط مشترک بسیاری از جهان‏بینی‏هاست؛ زندگی سفر است و انسان مسافری‏ست که راهی‏یِ دیار حقیقی خویش است؛ مرگ بیداری‏ست و نقطه‏ی پایان یک سفر و آغاز زندگی در وطن اصلی‏؛ مصریان بگونه‏ای رمزی نقش کلید را به نشانه‏ی ورود به دنیای دیگر ترسیم می‏کردند...

داشتن چنین دیدگاهی نسبت به حیات در جهان مدرن هنوز هم ادامه دارد و گزاف نیست اگر بگوییم که یکی از پایه‏های آن نیز می‏باشد؛ ریشه را شاید در هم‏آن لذتِ نگاهِ مسافر-باور بتوان جستجو کرد؛ برای کاهش آلام زندگی و نیز به‏سادگی غایتمند انگاشتن آن چنین برداشتی خالی از بهره نخواهد بود؛ اما این پایان داستان نیست! هر نگاهی با خود نتایجی به‏همراه خواهد داشت: به‏باور من نگاه ابزار-انگارانه نسبت به زمین و دیگر ساکنان این گوی آبی از آن‏جمله است؛ همه‏یِ موجودات ابزاری هستند برای تسهیل سفر انسان... برخلاف باور برخی مکتب‏های فکری دیدگاه‏ فایده-باور در دنیای مدرن به‏جهت ناباوری به «آن‏جای دیگر» نیست، بل‏که درست ریشه در آن دارد؛ جز این‏صورت چه‏گونه می‏توان توجیهی بر انتحار و خود ویرانگری آدمی و خراب کردن خانه در تمام زوایا یافت؟

از کجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود؟
به‏کجا می‏روم آخر ننمایی وطن‏ام؟

شاید یکی از کشف‏های انسان هوشمند آینده(؟)، در کنار کشف جان و روان و بازیابی تن، فهم این باشد که راه فراری وجود ندارد و توریسم تنها راهی‏ست برای پول در آوردن! ...

* Alberto Giacometti.

1.2.10

افسانه‏های کودکی


و هنوز هم چه با شگفتی به افسانه‏های کودکی می‏نگریم...

31.1.10

ماه در آسمان


روستاهایی هست
که نه ماهیِ سیم را می‏شناسند و نه گل‏ها را،
همه اما ماهِ امروز را دارند.
(سای کاکو)

کوکو
بدان سویی که آواز آمد
نگریستم:
تنها سپیده به‏دیده می‏آید و
ماه.
(چی یو)

شبِ دراز؛
صدایِ آب
اندیشه‏ی مرا به‏زبان می‏آورد.
(گوچی کو)

دزد
به‏جانهاد _
ماه را میانِ دریچه.
(ریو کان)

احمدشاملو، ع.پاشایی، هایکو، شعر ژاپنی از آغاز تا امروز، چشمه، 1376، ذن در جانِ شاعر ص 49، ندانسته‏گیِ شاعر ص 59، زلالِ احساس و ایجاز صص 65 و 72.

هنوز هم چشم‏انداز ماه از زمین یکی از زیباترین مناظری‏ست که می‏توان به‏سادگی به آن دست‏رسی داشت؛ دی‏شب که برای چند لحظه‏ای به قرص ماه نگاه می‏کردم، مانند کسی که سال‏ها در تنهایی و در کنج سیاه‏چالی زندانی بوده و اکنون با شنیدن صدای یک هم‏زبان می‏تواند باگوشی دیگر بشنود و از زبان آشنای خود آشنازدایی کند و به زیباییِ طنین کلمه‏ها و جمله‏ها دیگربار گوش سپارد، من هم گویی توانستم نسبت به چشم‏انداز آشنای ماه در آسمان غریبه‏سازی کنم؛ آشنازدایی همان شگردی‏ست که همه‏یِ شاعران و چه‏بسا دانشمندان به‏یاری آن می‏توانند امور عالم، یعنی آن‏چه‏را که بر همگان عادی می‏نماید، را با نگاهی دیگر بنگرند...

* Adolf Gottlieb.

30.1.10

فیل


دی‏روز به کتابی در زمینه‏ی «حرکت‏های یوگا» برخوردم؛ گذشته از علاقه‏ی دیرینه‏ام به یوگا به‏واسطه‏ی هنرهای رزمی، آن‏چه بیش‏تر نظر ام را جلب کرد تلاش نویسنده‏ی کتاب برای انتقال بی‏کم-و-کاست دانش خود به خوانندگان بود؛ در بین کتاب‏هایی که در باره‏ی یوگا دیده‏ام، این کتاب از نظر توضیحات گسترده، شاخص به‏نظر می‏رسید؛ شاید تاریخ نشر کتاب که سال 1969 است نیز در این مورد بی‏تأثیر نبوده باشد، چراکه به‏باور من نویسندگان دهه‏های شصت و هفتاد با قلمی شیواتر و راحت‏تر به نگارش آن‏چه می‏اندیشیدند می‏پرداخته‏اند؛ ملاحظاتی که برای جذب مخاطب احتمالی در زمان حاضر انجام می‏گیرد، باعث آن می‏شود که نویسندگان با پیرایش اندیشه‏های خود به پرواگری بپردازند. برای نمونه نویسنده، که خود شخصی غربی‏ست، در بخش مربوط به تکنیک‏های جوان‏سازی و پاکیزه‏سازی بدن به‏شرح روش‏هایی می‏پردازد که از نگاه یوگی‏ها برای دستیابی به سلامت تن حیاتی هستند؛ یکی از این روش‏ها، که برای خود من نیز تازگی داشت، تکنیک شستشوی داخلی معده (Vamaria Dhauti) یا آن‏گونه که یوگی‏ها می‏نامند ژست فیل "aktisagara" است: معده‏ی انسان شهرنشین بر اثر شیوه‏ی زندگی شهری و هم‏چنین پرخوری و رژیم غذایی نامناسب شکل طبیعی خود را از دست می‏دهد، در نتیجه هیچ‏گاه به‏طور کامل از محتوای موادی که داخل آن می‏شوند خالی نمی‏شود؛ این پدیده باعث می‏گردد که همیشه موادی که در وعده‏های تازه وارد می‏شوند با آن‏چه از پیش در معده مانده است آغشته شده و کیفیت خود را از دست بدهند؛ بر این مبنا شستشوی معده باید دست‏کم بصورت هفتگی انجام شود؛ هر چند که یوگی‏ها این تکنیک را هرروزه به کار می‏گیرند؛ اما روش انجام این تکنیک چگونه است؟ باید به میزان یک تا یک-و-نیم لیتر آب ولرم آغشته به نمک را با شکم خالی در حالت نشسته خورد، سپس در حالت ایستاده بالاتنه را به زاویه‏ی نود درجه و افقی نسبت به ‏محور زمین درآورده و در حالی‏که با دست چپ به شکم فشار وارد می‏آوریم و سه انگشت اشاره، میانی و آن دیگری، که در ابتدا خوب شسته‏ایم، را تا انتها در حلق فرو کرده‏ایم، مایعی که خورده‏ایم را بالامی‏آوریم... حاصل مایعی زرد رنگ و بوی‏ناک، که همان اسید معده است، خواهد بود؛ به توصیف نویسنده ممکن است این حرکت بسیار زجرآور و حتا غیر-قابل-پذیرش به‏نظر آید اما با نگاه به مزیت‏های آن عملی بسیار سودمند خواهد بود. نویسنده با توضیح این‏که علم جدید نیز با شستشوی معده به‏وسیله‏ی دستگاه در موارد مسمومیت‏های شدید هم‏این کار را انجام می‏دهد، باور دارد که در واقع بسیاری از بیماری‏های گوارشی و نیز علامت‏هایی مانند باردار شدن زبان و ... ناشی از پاکیزه نبودن معده است. وجه تسمیه‏ی این تکنیک این است که فیل‏ها بصورت غریزی چنین حرکتی را به‏طور دائم برای دور کردن بیماری‏ها با وارد و سپس خارج کردن آب از راه خرطوم‏ انجام می‏دهند. در بخش دیگری از کتاب نویسنده با توصیه‏یِ به زباله‏دان انداختن مسواک و خمیردندان به‏خاطر از میان بردن مینای دندان توسط مسواک و نیز اثر خمیردندان در نابود کردن باکتری‏های مفید دهان و ایجاد تغییرات شیمیایی مضر در آن، پیشنهاد استفاده از ترکیب روغن زیتون و نمک دریایی و نیز استفاده از مسواک یوگی‏ها یعنی انگشت اشاره را می‏دهد.
با چنین شرحی تفاوت ارائه‏ی یک مطلب برای خواننده‏ی این زمان نسبت به گذشته به خوبی نمایان است؛ بیان چنین مواردی در این زمان برای انسان‏هایی که تحت هجوم هرروزه‏ی بدیهیات رسانه‏ای شده‏ی علمی‏ هستند دیگر کار چندان ساده‏ای به‏نظر نمی‏رسد. هرچند که خود من با خواندن برخی از متن‏های کتاب با نگاهی تحسین‏آمیز به این کتاب قدیمی نگاه کردم!

به‏باور من انسان دورترین و بیگانه‏ترین حیوان نسبت به‏ طبیعت وجود خویش است؛ آدمیان هنوز شناخت چندانی از جسم خود و قابلیت‏های آن ندارند؛ مکتب‏هایی مانند یوگا که میوه‏ی تلاشی هزاران ساله برای پی‏بردن به اسرار تن و روان از راه انجام حرکت‏های بدنی موزون و نیز تمرین‏های تنفسی‏ هستند برای من همیشه بسیار ارزنده و آموزنده‏ بوده‏اند.


این کتاب به زبان فرانسه است و به‏همراه عکس‏هایی برخی حرکت‏های یوگا را آموزش می‏دهد؛ کتاب را از
این‏جا می‏توان دریافت کرد.

* Frank Stella, River.

29.1.10

The recesses of feeling, the darker, blinder strata of character, are the only places in the world in which we catch real fact in the making.

William James.

26.1.10

پرده‏ها را بلرزان


1.
پس از مدت‏ها، امروز باران خوبی آمد؛ گفته شده بود که به‏خاطر دمای هوا بارش‏ها به‏صورت باران خواهند بود، نه برف؛ آسمان را که لحظه‏ای پیش نگاه می‏کردم، هم‏چنان قرمز بود...

2.
دی‏روز فیلم «کسی از گربه‏های ایرانی خبر ندارد» ساخته‏ی بهمن قبادی را دیدم؛ فیلم زیبایی‏ست که تنها بخش کوچکی از موسیقی زیرزمینی و نیز زندگی نه‏چندان زیرپوستیِ جایِ بی‏در-و-پیکری به‏نام تهران را نشان می‏دهد. برخی از قطعه‏های موسیقی فیلم به‏راستی گوش‏نواز بودند؛ فقط، این فیلم نیز از دید من همان گرهِ نگاه ایرانی به‏پدیده‏های اجتماعی را دارد: انجام فیلم می‏توانست به‏گونه‏ای دیگر رقم بخورد، طوری که پیام امید و پیروزی و ماندن با وجود همه‏ی سختی‏ها را بدهد و نه پایان کلیشه‏ایِ شکست و هزیمت و خودکشی را؛ هرچند شاید چنین پایانی به‏واقعیت آن‏چه می‏گذرد نزدیک‏تر باشد و تأثیر گذاری بیش‏تری هم بر بیننده و آنان که مسبب این وضعیت هستند داشته باشد، اما کیش و آیین هنر و هنرمند هم راهگشایی در برابر ناملایمات ‏است و نه تنها بازنمایی واقعیت‏ها...

3.
چه سخت است این روزها در این‏جا بودن، که روزهای صغرا-کبرا چیدن‏های بسیار برای بی‏برنامگی‏هاست...

4.
بدا،
بدا به کسانی که از برای سیم و ستم
خِردِ خویش فرونهند،
چه آنان بر آن شدند که دروغپرست را
یاری کنند،
و جان کلامشان اینست
که گل از برای چیدن است
گوسپند از برای کشتن
و انسان هم که میراست و مانا نیست،
تا اینکه مرگ را
به‏یاری اهریمنان بر انگیزند.
*
ترا
گفتار دلپذیری در پی است
چرا که مبلغِ مهر و میمنت بودی.
و تو آشناترین انسانِ این حدودی...
اما مجالی که اندیشه‏ی راستین را توانِ بدست آوردن باشد، نیست.
و تو یگانه رونده‏ای
که این آواز را می‏شنوی.
*
...
پرده‏ها را بلرزان...
می‏شنوی!؟
صدای صبح و ستاره است،
و کِی
خواهد بود آن هنگام که انسان را
آراسته از سواد و سعادت
نظاره کنیم.

سیدعلی صالحی، زرتشت و ترانه‏های شادمانی (بازسرائی گاثاهای اوستا)، پاسارگاد، 1369، یسنا، هات 32 قطعه‏ی 14 و یسنا، هات 29 قطعه‏های 8 و 9، صفحه‏ها‏ی 48 و 20.

5.
لذت غريبی دارد وقتی متنی که به زبان مادری‏ات نيست بل‏که به زبانی‏ست که خود آموخته‏ای را به‏روانی می‏خوانی. يادگيری زبانی ديگر اگر تو را به ميان دنيای ادبيات و گل‏واژه‏های آن زبان اندازد، ارزشی فراتر از زبانی که به‏خاطر نياز روزمره فراگرفته‏ای خواهد داشت.

چه‏ کم شده‏اند کتاب‏هایی که هر برگ‏شان طوفانی در وجود برپا می‏کرد و آتش عشقی می‏افروخت و لرزه‏ بر اندام‏ می‏انداخت؛ اما چه خوش است که هنوز به‏شتاب کلمه‏ها از سرزمین‏های دور به یاری جانِ آدم می‏آیند، چراکه باز هم سر گرسنه است...

* Omar Galliani.

23.1.10


A man's worst difficulties begin when he is able to do as he likes.

T. H. Huxley.

22.1.10

فقط لبو


خوشا به‏شرف‏ات که برای چرخاندن چرخ این زندگی، ایستادی آن‏جا و روی چرخک لبو می‏فروشی! نمی‏دانم شاید دوشغله باشی و کار دیگری هم در کنار اش انجام دهی اما دست‏کم چند ساعت لبو می‏فروشی و مجبور نیستی تکه‏ای از آسمان و یا بخشی از زمین را به‏نام کسی سند بزنی: فقط لبو!

حالا را نمی‏دانم، قدیم که در ورقه‏های دفتر مشق لبو می‏پیچیدند، می‏دانستی که آن خط‏ها را احتمالن خود ات نوشته‏ای و با لذت بیش‏تری لبوهای داغ را می‏بلعیدی؛ کسی هم نبود که نداند آن ورقه‏ها مشق نبودند، بل‏که‏ جریمه‏های فراوانی بودند که همه‏ی بچه‏ها می‏نوشتند، اما در یک چرخه‏ی درست و عادلانه: جریمه در برابر لبو، فقط لبو...

13.1.10

دو پا بر زمین

1.
نوستالژی حسی‏ست که رو به گذشته دارد؛ به سوی یادها و خاطره‏های شخصی و یا جمعی، زیسته شده توسط ما و یا برآمده از تاریخی مشترک که از زمان‏های دور می‏آیند؛ جایی خواندم نوستالژی یعنی نتوانستن فراموش کردن.

گذشته از حس-و-حال رمانتیک و گاهی دلپذیری که بر آدم می‏گذارد، داشتن چنین احساسی را، دست‏کم از نگاه تجربه‏ی شخصی، در تضاد با پویایی و بالندگی زندگی می‏بینم. من خود کوشش بسیاری برای دور کردن آن از لحظه‏های‏ام داشته‏ام. در نسل به‏اصطلاح اول انقلاب این حس رواج زیادی دارد. نمی‏دانم چرا؛ پایِ رانه‏های فیزیولوژیک، ژنتیک، محیط و آموزش و تاریخ... را شاید بتوان در میان آورد.

امروز فکر می‏کردم چرا چنین احساسی آن‏چنان در من قوی بود؟ آیا روش زندگی و حادثه‏هایی که بر شخص من و بر اجتماعی که در آن زندگی می‏کردم گذشته بود سبب برانگیختن آن می‏شد؟ آیا چنین حسی، بنابر تعریف، تنها رو به آن‏چه گذشته است دارد و یا آن‏که غریزه آن‏چه را که در روزمرگی‏ها از ذهن می‏گریزد و اما جریان امور به‏ناچار رو به آن دارد را درمی‏یابد و تلخی دچار آمدن به آن را پیشاپیش در کامِ ما می‏ریزد؟

2.
یأس و سرخوردگی از آن‏چه می‏گذرد را شاید بتوان احساس این روزها دانست؛ اما نه برای آن‏که دو پای‏اش هنوز بر زمین است و نه بر آسمان!

3.
امروز کتابی دیدم با نام «راهنمای ساخت قایق‏های چوبی»؛ شاید فکر کنی هیچ‏گاه کنار آب نخواهی بود و در جزیره‏ای هم اسیر نخواهی شد تا به یاری این فن گریزگاه و نقطه‏ی امیدی برای خود بیابی! اما آدمی برای زندگی از چه‏ها که نمی‏تواند خط‏ بگیرد؛ بعد هم از کجا معلوم...؟!

Recent Comments

Powered by Disqus
قلب زمین