9.7.09

آدمی


در نظام‏های خودکامه، بیش و پیش از هر چیز، آن‏چه در انسان‏ها دست‏خوش تغییر می‏شود معنایی‏ست که از انسانیت خود دارند. خودکامگی همواره با فروکاستن انسانیت انسان‏ها برای خود جا باز می‏کند. در واقع در جامعه‏ای که انسان‏ها به‏ ظرفیت‏های انسانی خود آگاه باشند جایی برای خودکامه باقی نخواهد ماند. سوژه‏‏ها در نظام خودکامه بر مبانی گوناگون، از جمله جنسیت، به سوی ابژه‏هایی صرف، ابژه‏ی عمل خودکامه، تقلیل می‏یابند. بدین‏سان نخستین پایگاه رسانه‏ای خودکامه، فرد تحت خودکامگی‏ست: سوژه‏ای که خود سوژه بودن خویش را نفی می‏کند. از آن‏جا که سوژه‏‏ی تحت سرکوب، مورد خطاب واقع شدن را از یاد برده‏ است، هم‏واره از خویشتن می‏پرسد: «آیا من هم آدم‏ام؟»


* Jackson Pollock.

8.7.09

راه‏ها

راه‏هایی که به‏ روستا می‏روند، راه‏هایی که به‏ شهر می‏روند، راه‏هایی که به‏ پل‏ می‏روند، راه‏هایی که به دره می‏روند، راه‏هایی که به‏ دریا می‏روند، راه‏هایی که به‏ رودخانه می‏روند، راه‏هایی که به‏ کوه می‏روند، راه‏هایی که به‏ دشت می‏روند، راه‏هایی که به‏ بیابان می‏روند، راه‏هایی که به‏ ‏خانه می‏روند، راه‏هایی که به هیچ‏جا نمی‏روند.

7.7.09

رویا

رویایی داشته باش! گر نداری بساز؛ اما هیچ‏گاه رویای دیگران را از آن‏ها مگیر.

بیابان‏زدایی

جنگل‏ها را بیابان مکنید، بیابان‏زدایی پیش‏کش.

درود و به‏درود



جوان‏تر که بودم چقدر تشبیه کسانی که زمانی را در زندگی همراه می‏شوند به که‏کشان‏ها دوست داشتم؛ فکر می‏کردم انسان‏ها هم مانند که‏کشان‏ها هستند، دست-بر-قضا ممکن است در بی‏کران فضا در کنار یک‏دگر جای گیرند و درهم بپیچند و یکی شوند و که‏کشانی بزرگ‏تر بسازند؛ و می‏توانند هم از کنار هم گذر کنند هریک تا بی‏نهایت به‏راه‏خود روند.

چه تلخ است و شیرین درود و به‏درود ستارگان و که‏کشان‏های زیبا.


* Henri Matisse.
** Hermann Stenner.

ممنوع


ممنوع التصویر، ممنوع المعامله، ممنوع القلم، ممنوع الخروج، ممنوع المصاحبه، ممنوع الحضور، ممنوع الورود، ممنوع التردد، ممنوع النشر، ممنوع الصدا، ممنوع الرابطه، ممنوع النظر، ممنوع البصر، ممنوع السمع ...


* Enrico Baj.

6.7.09

خواب


می‏دانی، روزی، دیر یا زود،‏ در کنار هم خواهیم خوابید.


* Omar Gallian.

گرد-و-غبار


آسمان خاکی‏ست؛ نفس می‏کشی و ذرات خاک وارد ریه‏های‏ات می‏شود و بوی خاک را حس می‏کنی؛ می‏گویند این گرد-و-غبار از سمت صحرای حجاز و عراق می‏آید.

به‏ساختمان‏های همسایه نگاهی می‏اندازم و می‏گویم: خانه‏ی خانم‏رشتی در گرد-و-غبار رفته است.


* Anselm Kiefer.

کودتا در کودتا


کودتا در کودتا رسم نه‏چندان تازه‏ای‏ست که گویی این روزها از اعماق سیاه سیاست به‏سطح آمده است؛ در «هندوراس» می‏بینیم آن‏که می‏خواهد به‏روشی دمکراتیک کودتا کند، خود در ‏دام کودتای سیاست‏بازانی دیگر اسیر می‏شود.


* Anselm Kiefer.

5.7.09

مضحکه


روزی پشت‏صحنه‏ی تئاتری آتش می‏گیرد. دلقکی می‏آید تا همه را از آن خبر کند. همگان که ‏می‏پندارند درحال مزه‏ریختن است، او را تشویق‏ می‏کنند؛ دلقک اصرار می‏کند؛ آن‏ها بیش‏تر می‏خندند.

فکر می‏کنم دنیا این‏گونه رو به ویرانی خواهد نهاد: در شادی فراگیر اهل معنایی که می‏پندارند مضحکه است.

Soren Kierkegaard, Ou bien... Ou bien, 1843.


* Yves Klein.

1.7.09

چه ‏تنگ می‏شود دل‏ام


چه ‏تنگ می‏شود دل‏ام گاهی برای دوستان قدیم و تمام بازی‏های شیرین و تلخ-و-شیرین.


* Jim Dine.

عنصر غایب

دی‏شب با دوستی رفته بودیم کافه؛ صحبت می‏کردیم و به‏نقل از سوسور، زبان‏شناس فرانسوی، می‏گفت زبان شاعرانه همیشه اشاره به عنصر غایب دارد، این‏که هرجا پوئتیک به‏میان می‏آید نشان‏گر آن است که چیزی اساسی کم است؛ من هم به لکان اشاره کردم و این‏که از نگاه او این عنصر غایب همواره هم برای مرد و هم برای زن حضور دارد و اصولن یکی از پایه‏های ساختمان روانی آدمی را تشکیل می‏دهد ...؛ گفتگوی خوبی بود در این انتظار ‏که بسته‏ی‏الکترونیک حاوی حجم بالایی از کتاب و موسیقی به‏درون حافظه‏ی مجازی من ریخته شود؛ در مسیر بازگشت به‏راستی به‏این نظریه‏ی عنصر غایب، به‏روایت دوست‏ام، فکر می‏کردم و این‏که عنصر غایب من که‏ و یا چه می‏تواند باشد و الان دارد چه‏کار می‏کند! از کافه که خارج می‏شدیم حس کردم صاحب کافه و چند مشتری به‏طرز عجیبی نگاه می‏کنند، آن خنده‏ها، آن بحث، توگویی دو آدم که این‏جا نیستند و نمی‏دانند اوضاع درچه‏حال است و چه‏خبر است؛ در راه پیاده‏روی شبانه شهر افسرده و دگرگون بود؛ دو موتورسوار یگان‏ویژه را دیدم که وسط خط‏ویژه باسرعت تمام باهم مسابقه گذاشته‏ بودند و به‏طور خطرناکی به‏هم نزدیک می‏شدند و با چهره‏های خسته‏شان می‏خندیدند و شوخی می‏کردند ...؛ فضای خوبی نیست، نمی‏تواند باشد؛ عنصر غایب شهر چگونه باز خواهد گشت ...

30.6.09

قربانی کردن


قربانی کردن انسان‏ها پدیده‏ای‏ست با سابقه‏ی چندین هزار ساله.


* Mark Rothko.

29.6.09

به‏پای عقل

صدای دختری که با ارگ‏بادی عظیمی قطعاتی را به‏کر می‏خواند در سرسرا و دهلیزهای کلیسا پیچیده بود؛ روی نیمکتی چوبی نشستم تا به این هم‏نوایی زیبای انسان و ماشین در پاس‏داشت آسمان‏ها گوش سپارم؛ هم‏زمان دختر و پسر هفده-هجده ساله‏ای درحال عشق‏بازی بر نیمکت جلو بودند؛ در تاریک-روشن فضای عنبرآلود کلیسا با آن صوت سحرآمیز هردو غرق-در-هم بودند و صورت‏شان را در حالتی ازخود-بی‏-خود به‏یکدیگر می‏مالیدند؛ پدرروحانی ‏به‏ناگاه میان آوای دختر کرخوان شروع به دکلمه‏ی قطعاتی از کتاب‏مقدس کرد: "تمام انسان‏ها گناهکار اند..."؛ دختر و پسر اما باهمان گرما مشغول کار خود بودند؛ به‏راستی اندیشیدم اگر پدران اینان درمبارزه‏ای چند صدساله واسطه‏گان و کشیشان را بر سر-جای‏-خود ننشانده و به‏پای عقل نه‏ایستاده بودند چه سرنوشتی می‏توانست در انتظار این‏دو دل‏داده باشد.

افسانه‏ها


بیشتر تاریخ انسان (باستثنای بعضی از جوامع بدوی) مبین این حقیقت است که اقلیتی کوچک، اکثریت همنوعان‏اش را استثمار کرده است. برای انجام این کار، اقلیت غالباً زور را به‏کار گرفته است، اما زور، تنها کافی نیست. در دراز مدت، اکثریت مجبور به پذیرش داوطلبانه‏ی استثمار بوده‏اند. این تنها زمانی امکان دارد، که مغزشان با انواع افسانه‏ها و دروغ‏هایی که پذیرش حکومت اقلیت را توضیح و مجاز شمرده‏اند، پر شده باشد. در هرحال این تنها دلیل افسانه بودن آنچه که مردم بعنوان آگاهی از خود و دیگران و اجتماع دارند، نیست. اجتماع در رشد تاریخی‏اش و نیازش به‏بقا، در وضعیت خاصی که خود ساخته است، گرفتار می‏گردد. غالباً بقا با نادیده انگاشتن اهداف والاتر انسانی که همه‏ی انسان‏ها در آن سهیم‏اند، انجام می‏پذیرد. این تضاد بین هدف اجتماعی و کلی منجر به‏ساختن و بافتن - در مقیاس اجتماعی - انواع افسانه‏ها و پندارهای نادرست می‏شود که هدف آن انکار و منطقی جلوه دادن دوپایگی اهداف بشریت و اهداف ساخته شده‏ی یک اجتماع است.

اریک فروم، سوزوکی و ریچارد دی مارتینو، روانکاوی و ذن‏بودیسم، ترجمه نصراله غفاری، بهجت، 1368، صفحه‏ی 146.


* Pollock.

28.6.09

دور دور دور

قومی ز گزاف در غرور افتادند،
قومی ز پی حور و قصور افتادند؛
معلوم شود چو پرده‏ها بردارند،
که‏از کوی تو دور دور دور افتادند!

خیام

خانه‏ای دگر


دیر یا زود
در نیم‏روز
باورمان خواهد شد
خانه‏ای دگر
بایدمان برساختن؛
ورنه
درها
بر همان پاشنه
چرخانند.


* Francisco de Toledo.

بر فراز خویش


ای فرزانه‏ی اخترشناس - تا زمانی که ستارگان را چیزی «بر فراز خویش» می‏بینی، چشم اهل معرفت در تو نیست.

نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمه‏ی داریوش آشوری، خوارزمی،1373، صفحه‏ی 114، قطعه‏ی 71.


* Francisco de Toledo.

24.6.09


در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که نگاهی به اطراف انداختم، خیابانی خلوت و تمیز، در دو سو درختان چنار سر-به-فلک کشیده فضایی وهم‏آلود و نیمه تاریک درست کرده بودند، مثل خیابان ولی‏عصر؛ پیرزنی در سکوت در پیاده‏رو آن‏سوی خیابان قدم می‏زد؛ ذهن‏ام پرتاب شد به سال‏های سیاه جنگ؛ به همراه‏ام به تلخی گفتم زمانی‏که ما درحال جنگ بودیم و روی سر هم بمب-و-موشک می‏ریختیم، این‏جا به‏همین آرامی بوده و این‏ها هم همین‏طور از زندگی لذت می‏بردند.

سال‏ها پیش تابستان‏ها که می‏آمد بیشتر جمعه‏ها با بچه‏ها می‏رفتیم سد لتیان؛ شنا در استخر دیگر هیچ لذتی نداشت وقتی می‏توانستی عرض چند صد متری سد را با دوستان‏ات شنا کنی و بگویی و بخندی و از رسیدن به ساحل آن‏‏سمت خوشحال شوی؛ دم غروب که از کوچه‏های خاکی برمی‏گشتیم هوا دیگر خنک شده بود و حس می‏کردی با تن کرخت‏ات می‏توانی در بوی علف‏ها و عطر درخت‏های آلبالو و گیلاس غرق ‏شوی؛ مطمئنن چنین تجربه‏ای دیگر تکرار پذیر نیست؛ چند سال پیش که به منطقه رفته بودم دیدم دور سد حفاظ کشیده‏اند، آن‏قدر که این ویلاها به حریم سد تجاوز کرده بودند و کسانی‏که برای پیک‏نیک می‏آمدند آب را آلوده؛ جاده‏های خاکی را هم برای رفاه‏حال ساکنین با آسفالت پوشانده بودند.

این‏جا خاطرات گذشته با شتاب زیادی دور می‏شوند و ناممکن؛ ریختن طرح یک زندگی دشوار است، مثل رسم نقشه‏ی شهری می‏ماند که هنوز شکل واقعی خود را پیدا نکرده و مسیر کوچه‏ها و خیابان‏های‏اش پیوسته در تغییر است؛ در حالی‏که می‏دانی در غرب با سرعت از آن‏چه گفتمان انقلاب‏صنعتی می‏نامند فاصله می‏گیرند، کشور ات را می‏بینی که تازه می‏خواهد خود را به آغوش آن اندازد ....


* Pollock.

22.6.09

رفتن

"برای رفتن به‏جایی‏که نمی‏دانی، باید از راهی بروی که‏ می‏دانی."
Saint Jean de la Croix

"برای رفتن به‏جایی‏که نمی‏دانی، باید از راهی بروی که نمی‏دانی."
Idries Shah

21.6.09

پاییزان

حال-و-هوای پاییزی دارد این بهار و تابستان، از آسمان ابری و خاکستری، از سر-و-صدای مدام کلاغ‏ها، از این همه برگ‏ بر زمین ریخته....

20.6.09

وداع


سالیان درازی بود که خود کوچک‏ترین باوری به آن‏چه به‏فریب بردیگران می‏خواند، نداشت؛ اینک در بطن ظلمات و تنهایی، واپسین جیره‏های هوا را تنفس می‏کرد و هم‏زمان‏ در این توهم غرق می‏شد که: "نکند راست بوده باشد!"


* Gorg Baselit, Man of faith.

17.6.09

روشنایی


آشکارا سخن از رسم رهایی انسان است
و این غزلنامه از تو باد
ای دستی که بیرق راستین را علم می‏کنی،
آشکارا سخن از نوترین نماز انسان است،
که از بامدادان تا همیشه‏ی نوزادنش
سر در سرود صلح و تلاش و سعادت است،
اما نه از برای آنان که به دروغ از ستاره بر گذرند.
با جمع جبهه‏ی جانانم،
که عزت اتحادشان
حضور بهار و برکت و بیداری است.

آنان که در آغاز به آراستن جبهه‏ی راستین بیندیشیدند
کسانی‏اند
که از خرد خویش
روشنایی را مبشرند.
پس اکنون ای مردمان من،
جان شما و این بیرق برافراشته!
نگذارید حتی
ستاره نیز
به کینه
سنگی بیفشاند.

سید علی صالحی، زرتشت و ترانه‏های شادمانی (بازسرایی گاثاهای اوستا)، پاسارگاد، 1369، یسنا، هات 31، قطعه‏ی 6 و 7، صفحه‏ی 32.


* Richard Long.

ABUSE OF POWER COMES AS NO SURPRISE


* Jeeny Holzer.

http://coeurdelaterre.blogspot.com/google6adef5bfd6cc59cb.html
قلب زمین